ایستادگی خاموش روی چمن سبز
تصور کنید: استادیوم پر از هیجان، اما برای این بازیکنان ایرانی، هر لحظهای پر از وحشت پنهان. شاهدان میگویند بازیکنان پس از بازی نهاییشان مقابل فیلیپین، روی زمین ماندند، مردد برای سوار شدن به اتوبوس، در حالی که ایرانیان مقیم فریاد میزدند «بگذارید بمانند!»—تلاشی ناامیدانه که زیر سایه محافظان امنیتی تهران، وحشتزده از فرارها، پنهان بود. مقامات استرالیایی آنها را به سرعت به مکانی امن بردند و ویزای بشردوستانه اعطا کردند. تونی بورک، وزیر امور داخلی، اعلام کرد: «آنها خوش آمدید... ایمن بمانند و خانهای اینجا داشته باشند»، حتی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، وضعیتشان را برجسته کرد و فشار آورد.
این فرار نه تنها یک پیروزی کوچک برای آزادی بود، بلکه نمادی از مبارزه مداوم زنان ایرانی علیه سرکوب. این پنج بازیکن، که ماهها در اردوهای تیم ملی زیر نظارت شدید بودند، از فرصت تورنمنت آسیایی در استرالیا استفاده کردند تا زنجیرها را پاره کنند. گزارشها حاکی است که آنها از قبل با فعالان ایرانی در تبعید تماس داشتند و برنامهریزی دقیقی کرده بودند. یکی از آنها بعداً گفت: «ما فقط میخواستیم آزاد باشیم، بدون ترس از تیراندازی یا زندان.»این داستان، یادآور فرارهای مشابه ورزشکاران ایرانی در گذشته است—از کشتیگیرانی که در المپیکها ناپدید شدند تا والیبالیستهایی که در اروپا پناهنده شدند—همه در جستجوی زندگی بدون چنگال رژیم.
پژواک سرنوشت روزنامهنگاران ضد رژیم
فرار این فوتبالیستها، آینهای از فرارهای دلخراش روزنامهنگاران ایرانی ضد رژیم است؛ قلمهایی که از هر چکمه اعتراضی سختتر به رژیم ضربه میزنند. در سال ۲۰۲۳، دو خبرنگار ورزشی سعید زاهدian و نعیم احمدی، که برای پوشش جام جهانی فوتبال زنان در استرالیا آمده بودند، از بازگشت به ایران خودداری کردند و پناهندگی درخواست دادند—پس از سالها زیر ذرهبین رژیم، حتی پوشش ورزشی میتواند حکم مرگ باشد.علیرضا مهاجبی، خبرنگار ایران اینترنشنال در ملبورن، در ترس دائمی زندگی میکند: خانوادهاش در ایران تهدید میشود تا دهانش را ببندد، قطع ارتباط در میان قطع برقها و توطئههای ناکام خارج از کشور، مانند طرح علیه همکارانش در سوئد.
این فقط نوک کوه یخ است. نیلوفر حمیدی و الهه محمدی، دو روزنامهنگار شجاع که مرگ مهسا امینی را پوشش دادند، با سالها زندان روبرو هستند—حتی پس از عفو ظاهری، شکنجههای روانی ادامه دارد. در سالهای اخیر، رژیم ۷۹ روزنامهنگار را پس از اعتراضات مهسا امینی دستگیر کرد، بسیاری را با اتهامات ساختگی «تبلیغ علیه نظام» به زندان افکند. محمد پارسی، روزنامهنگار تهرانی، شاهد یورش به خانهاش و اتهامات برای پستهای آنلاین بود؛ یک منبع ناشناس از تهران از «حکمهای شوکهکننده» برای خانوادهها سخن گفت.
یادتان باشد به پروندههای تلختر: ژیلا کرمی، خبرنگار کرد ایرانی، که پناهندگی در استرالیا درخواست داد پس از تهدیدهای مرگبار رژیم. یا خبرنگاران ایران اینترنشنال در استرالیا، که در سال ۲۰۲۵ از تلافی رژیم هراس داشتند—پس از اخراج سفیر ایران از کانبرا به دلیل توطئههای جاسوسی. این روزنامهنگاران، اغلب مخالف رژیم، میدانند که حتی یک توییت یا گزارش میتواند به اعدام ختم شود. رژیم نه تنها آنها را هدف قرار میدهد، بلکه خانوادههایشان را هم: کودکان را زندانی میکند، اموال را مصادره میکند، و تهدیدها را تا خارج از مرزها میبرد.
چنگال رژیم بر هر نوع اعتراض
ایرانیان هزینه را به خوبی میدانند—ترسی که هر اعتراضی را خفه میکند، از سکوت در استادیومها تا شعارهای خیابانی. پس از مرگ مهسا امینی در ۲۰۲۲، رژیم صدها معترض را کشت، هزاران را زندانی کرد، و خبرنگاران شهروند را با باتوم و گلوله سرکوب کرد.یک سال بعد، خبرنگاران در تنگنا بودند: بسیاری فرار کردند، دیگران ناپدید شدند. در ژانویه ۲۰۲۶، یک ایرانی-استرالیایی که از سرکوب گریخته بود، گفت: «این بار فرق دارد—رژیم همه را هدف گرفته، تیراندازی مستقیم به معترضان.»
این ترس عمیق ریشهدار است. رژیم با قطع اینترنت، فیلترینگ، و شبکههای جاسوسی، هر صدایی را خاموش میکند. حتی در ورزش، جایی که باید شادی باشد، حجاب اجباری و سلام نظامی تحمیل میشود—و اعتراض کوچک، مانند سکوت در سرود، به خیانت تبدیل میشود. فوتبالیستهای پناهنده میگویند: «ما میترسیدیم، اما دیگر نمیتوانستیم تحمل کنیم. بازگشت یعنی زندان یا بدتر.» روزنامهنگاران هم همین را میگویند: «قلم ما سلاحشان است، پس ما را شکار میکنند.»
امیدی از دل تاریکی
حالا این پنج زن در استرالیا نفس میکشند—آزاد برای بازی بدون حجاب، برای اعتراض بدون ترس. اما داستانشان هشداری است: تا رژیم سرنگون نشود، هر ایرانی—ورزشکار، خبرنگار، شهروند عادی—در بند است. فراخوانها برای پناهندگی بیشتر ادامه دارد، همانطور که ترامپ تأیید کرد. این روایت نه تنها پیروزی است، بلکه فریادی برای همه ایرانیانی که در سکوت میسوزند، منتظر روزی که اعتراضشان بدون ترس از تیر باشد.
این داستان، بر اساس گزارشهای معتبر، ترس عمیق از رژیم را برجسته میکند—ترسی که اعتراض را حتی در زمین فوتبال یا پشت میز خبر، غیرممکن میسازد.